آخرین روزهای خوب من
یک سال گذشت،با همۀ بدی و خوبی اش.آخرین روز خوب زندگی ام همان ۱۰ آبان ۱۳۸۵بود.دایی بهمن حالش خوب بود البته مثانه پر از سنگش را چند ماه قبل به تیغ جراهان سپرده بود،اما خوبِ خوب بود از درونش مطلع نیستم اما ظاهرش خوب بود.چند ساعت از بامداد ۱۱ آبان گذشته بود که ...
او را به بیمارستان بردم ...
با پای خودش آمد...
هنوز حرف هایش در بیمارستان در گوشم است...
نمیدانستم چه فاجعه ای در انتظار من که نه،در انتظار ایلم است.هم به خودم و هم به دایی بهمن امید میدادم،می گفتم وقتی آن بیماری مهلک مثانه را پشت سر گذاشتی دیگر تنگی نفس که چیزی نیست،اما نه...
ساعت ۲ بامداد ۱۲ آبان فقط دایی ام را از دست ندادم،او یک پدر برای من و برادر و دختر خاله ام بود.دایی بهمن دوستِ خوبِ ما هم بود.
...و ۲۰ سال دیگر کسی نیست که از لیلی و مجنون،از عشق های کاغذی،از شیر علی مردون،لالایی های حماسی،رنج های مالکَنون،دوری از شلیل(معشوق)،تش و تنگ های شبانه در کنار رودخانه،مینا بنفش های ایل چهارلنگ،کنار چشمه کهرنگ بار انداختن هفت لنگ و چهارلنگ،سوز صدای کبک های تاراز،هیاری های جوانان،شبیخون های دلاورانۀ جنگاوران ایل،دست به هم دادن برای شکست دشمنان،کَن کَن مال ها،آستاره های صبح،آرزوی با هم بودن مردم بختیاری در یک سبزه زار با لباس های زیبا و مخمل،شرح یک عروسی و بَهیگ واقعیِ بختیاری،دل های شکسته از روزگار پر دنگ و فنگ،بادهای گرمِ گرمسیر و...برای فرزندان من و شما بخواند و تنها خوشحالیم این است که میتوانم برداشت هایم را برای پسرم که حالا ۱ سال و اندی دارد از دایی بهمن برایش بگویم و به "هم دوره بودن با بهمن علاءالدین" افتخار کنم.
آیا دیگر کسی میتواند این همه کلمه و استعاره از یادرفته ،داستان ها،جنگ ها و عشق های حماسی و...را برای "فرهود ها" زنده کند؟
به امید آن روز
بهمن علاءالدین،آن هنرور دوران
چون دفینۀ گوهر،تن به خاک داد آسان
فاخته به سوگش گفت نیمه راه پاییز؛(آآی-
بلبل خزان دیده،دم بِبَست و ما حُزان)
استاد حسین سیفی زاده
با مهر شکوفا شد و با آبان رفت
از عمق عطش آمد و با باران رفت
سلطانِ سلاطینِ تَغَنی،بهمن
اسطورۀ قوم سرگردان رفت
علی بداغی
امشب چه غریبِ کوچۀ من شده ام
تاریک ترین معنی باران شده ام
بر خاک نشسته زیر بارانی تند
دل تنگ ترانه های بهمن شده ام
علی بداغی
بِنیَر ای روزگارِ بی دا وُ بُونِه
چِطَو ری چاله غم ایما نِ تَونه
خدا گُهده که هر کی عاشق اُبو
ز تَهدِه تا به تِی خُس وِل بِدُونِه
علی بداغی
تا مگر گل بدهد بوتۀ خار
پاره ابری شد و نگرفت قرار
پس به سنگش ننویسید مگر
ایل بابونه و باران و بهار
علی بداغی
بُگُو بَنگ بِوَنِن ای مال و او مال
که نا کُوگُون تاراز گِرِه دال
چه وا بارِت کُنُم ای نازَمونه!
که کُوگانِه کُشی مُرغانِه دی بال
علی بداغی
تارک تاراز ترک خورده بود
کبک به اشکفت پناه برده بود
ابر سراسیمه فقط می گریست
ایل بزرگی به شبی مرده بود
علی بداغی
خواندی و انگشت به دهان شدیم
عاشق بابونه و باران شدیم
دلخوشی ما به صدای تو بود
باز یتیم و ول و ویلان شدیم
علی بداغی
همیشه همین بوده رسم سفر
یکی می پرد
ناگهان
راحت و نرم و آرام و بی دردسر
یکی مانده
در بهت و باران و خون
غوطه ور
علی بداغی